تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین پناهی)
پیچک ( حسین پناهی)
حسین پناهی

حسین پناهی

من حسینم ... پناهیم .

 خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

 تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

 سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش،

تنهاییاش ...وقتیم نبودم ، مال شما .

 اگه دوست داری با من ببین

 یا بذار باهات ببینم

 با من بگو ، یا بذار با تو بگم

 سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حرمت نگه دار!دلم

 

 

 

حرمت نگه دار!دلم!

گلم!

که این اشک خون بهای عمر رفته ی من است!

میراثِ من!

نه به قیدِ قرعه،

نه به حکم عرف!

یک جا سند زدم همه را به حرمتِ چشمانت،

به نامِ تو!

مهرُ موم شده به آتشِ سیگارِ متبرکِ ملعون!

کتیبه های خطوطِ قبایل دور!

این سرگذشت کودکی ست

که به سر انگشت پا

هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است!

هر شب گرسنه می خوابید!

چندُ چرا نمی شناخت دلش،

که گرسنگی شرط بقاء بود

به آیین قبیله ی مهربانش!

پس گریه کن مرا،به طراوت!

به دلی که می گریست،

بر اسبِ باژگونِ کتابِ دروغِ تاریخش

و آواز می خواند ریاضیات را

در سمفونیِ باشکوهِ جدول ضرب با همکلاسی ها

دو دو تا،چهار تا...

سه سه تا...

چار چار تا..

.پَپَنش تا...

ششش تا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد!

با سرِ تراشیده وُ

کتِ بلندی که از زانوانش می گذشت!

با بوی کنده ی بدسوزُ نفتُ عرق های کهنه!

آری! دلم!

گُلم!

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است!

میراثِ من!

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخُ مسحورش کرده است!

تا بدانمُ بدانمُ بدانمُ...

به وار وانهادم مهر مادری اَم را،

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی،

سگِ سفید امنیتم

و کبو ترانم را از یاد بردم!

می رفتمُ می رفتمُ می رفتمُ...

تا بدانمُ بدانمُ بدانمُ...

از صفحه یی،به صفحه یی!

از چهره یی، به چهره یی!

از روزی، به روزی!

از شهری،به شهری!

زیرِ آسمانِ وطنی که در آن

فقط مرگ را

به مساوات تقسیم می کردند!

سند زدم یک جا ،

همه را به حرمتِ چشمانِ تو!

مهرُ موم شده به آتشِ سیگارِ متبرکِ ملعون،

که می تر کاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس،

آغاز شده باشد

بر این مقصودِ بی مقصد!

از کلامی ،به کلامی

و یکی یکی مُردم

بر این مقصودِ بی مقصد!

کفایت می کرد مرا حرمتِ آویشن،

مرا مهتاب ،

مرا لبخند،

وآویشن حرمتِ چشمانِ تو بود!

نبود...

پس دل گره زدم به ضریحِ اندیشه یی که

آویشن را می سرود!

مسیح به جلجُتا برصلیب نمی شد

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا،

در شب های سبزِکاج ها و مهتاب!

حفره حفره می ترکید ریه هایم

به آتشِ سیگارمتبرکِ ملعونِ!

چشم می بستم،

تا بل خواب باشند این همه کابوس

و یکی یکی می مردم به بیداری،

از صفحه یی

به صفحه یی!

از شهری،به شهری!

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه یی که

آویشن را می سرود!

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ،

به ته رود خانه اُوِز هم راه با ویرجینیا وُلف!

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصودِ بی مقصد!

حرمت نگه دار!گلم!!

دلم!

اشک هایی را که خونبهای عمر رفته ام بود!

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!

همین...

نه!نه!

به کفرِمن نترس!نترس!

کافر نمی شوم هرگز،

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم!

انسانُ بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث!

عرفانِ لایت با طعمِ نعناع!

شک دارم به ترانه یی که

زندانیُ زندان بان هم زمان زمزمه می کنند!

پس ادامه می دهم ،

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود،

با این همه

تو گویی اگر نمی بود

جهان به حفظِ تعادل خود نبود!

چون آن درخت که زیرِ باران ایستاده است!

نگاهش کن!

چون ان کلاغ !

چون ان خانه!

چون آن سایه!

ما گلچینِ تقدیرُ تصادفیم!

استوای بودُ نبود!

به روزگارِطوفانِ موجُ نورُ رنگ،

در اشکال گرفتار آمدم!

مستطیل های جادو!

مربع های جادو!

من در همین پنجره معصومیتِ آدم را گریه کرده ام!

دیوانه گی های دیگران را دیوانه شدم!

عَرَفات در استادیوم فوتبال،

در کابینه ی شارون از جنون گاوی گفتم!

در همین پنجره گله به چرا بردم!

پادشاهی کردم با سر تراشیده

و قدرت اداره ی دو زن!

سر شانه نکردم که عیال وار بودمُ فقیر!

زلف به چپُ راست خواباندم،

تا دل ببرم از دختر عمویم!

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه ی کودکی با قور با غه یی در جیبم!

حراج کردم همه رازهایم را یک جا!

دلقک شدم با دماغِ پینوکیو

و بوته ی گونی به جای موهایم!

آری!گلم!!دلم!

حرمت نگه دار!

که این اشک ها خونبهای عمر رفته من است!

سرگذشتِ کسی که هیچ کس نبود،

و همیشه گریه می کرد...

بی مجالِ اندیشه به بغض های خود!

تا کی مرا گریه کند؟

و تا کی...؟

و به کدام مرام بمیرد...

آری!گلم!!دلم!

ورق بزن مرا

و به آفتابِ فردا بیندیش،

که برای تو طلوع می کند!

با سلامُ عطرِآویشن...

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : حرمت نگه دار!(یک قطعه), | بازديد : 748

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مگسي را كشتم

 

 

 

مگسي را كشتم

نه به اين جرم كه حيوان پليديست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر يك به صد است

طفل معصوم به دور سر من مي چرخيد

به خيالش قندم

يا كه چون اغذيه ي مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

اي دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبي بود

من به اين جرم كه از ياد تو بيرونم كرد

مگسي را كشتم

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : مگسي را كشتم , | بازديد : 481

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 بیکرانه   

 

 

در انتهای هر سفر

در ايينه

دار و ندار خويش را مرور می کنم

اين خاک تيره اين زمین

پاپوش پای خسته ام

اين سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرين سفر

در ايينه به حز دو بيکرانه کران

به جز زمين و آسمان

چيزی نمانده است

گم گشته ام

کجا

نديده ای مرا ؟

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد سوم, | بازديد : 480

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 غریب     
 
 
 
 
 
 

مادربزرگ

گم کرده ام در هياهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اوين حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

 

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد سوم, | بازديد : 460

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 بهانه  

 

 

 

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکينم

چرا صدايم کردی

چرا ؟

سراسيمه و مشتاق

سی سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از ميلاد مسيح می گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد سوم, | بازديد : 534

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 بقا   

 

 

 

ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد

ما بايد مادرانمان را دوست بداريم

وقتی اخم می کنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند

ما بايد بدويم دستشان را بگيريم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

مابايد پدرانمان را دوست بداريم

برايشان دمپايی مرغوب بخريم

و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يک استکان چای بريزيم

پدران پدران

پدرانمان را

ما بايد دوست بداريم

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد سوم, | بازديد : 596

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کودکی ها       

 

 

 

به خانه می رفت

با کيف

و با کلاهی که بر هوا بود

چيزی دزديدی ؟

مادرش پرسيد

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کيفش را زير و رو می کرد

به دنبال آن چيز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش ديد

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خنديده بود

 

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 دل خوش   

 

 

 

جا مانده است

چيزی جايی

که هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد کرد

نه موهای سياه و

نه دندانهای سفيد

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 541

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اولین و آخرین   

 

 

خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش

مانيم که پا جای پای خود می نهيم و غروب می کنيم

هر پسين

اين روشنای خاطر آشوب در افق های تاريک دوردست

نگاه ساده فريب کيست که همراه با زمين

مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولين و آخرين

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 484

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

  خاکستر    

 

 

به من بگوييد

فرزانه گان رنگ بوم و قلم

چگونه

خورشيدی را تصوير می کنيد

که ترسيمش

سراسر خاك را خاکسترنمی کند ؟

 

حسین پناهی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 480

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پروانه ها   

 

 

حق با تو بود

می بايست می خوابيدم

اما چيزی خوابم را آشفته کرده است

در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس های سياه و روز پريشانشان

کاش تنها نبودم

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی ايد ؟

کاش تنها نبودی

آن وقت که می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند

بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم

انگار قايقی مرا می برد

انگار روی شيب برف ها با اسکی می روم و

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

می شنوی ؟

انگار صدای شيون می ايد

گوش کن

می دانم که هيچ کس نمی تواند عشق را بنويسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعريف کنم

گوش کن

يکی بود يکی نبود

زنی بود که به جای آبياری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است

به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن

به جای پختن کلوچه شيرين

ساده و اخمو

در سايه بوته های نيشکر نشسته بود و کتاب می خواند

صدای شيون در اوج است

می شنوی

برای بيان عشق

به نظر شما

کدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافی ؟

می دانی ؟

من دلم برای تاريخ می سوزد

برای نسل ببرهايش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگير نوشت

حق با تو بود

می بايست می خوابيدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هايند

می دانی ؟

از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است

کودک

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

بی نهايت

بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نويسنده شان باشند

پروانه ها

آخ

تصور کن

آن ها در انديشه چيزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و اميد را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديک می شوند

يادم می ايد

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را يک دسته می کردم

عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم

 

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : پروانه ها (یک قطعه), | بازديد : 613

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 کاج ها در بکر اند   

 

 

نيمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را

در اولين بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهايی را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهايی را که هرگز نخوانده بودی

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 496

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کاکل

 

با تو

بی تو

همسفر سايه خويشم وبه سوی بی سوی تو می ايم

معلومی چون ريگ

مجهولی چون راز

معلوم دلی و مجهول چشم

من رنگ پيراهن دخترم را به گلهای ياد تو سپرده ام

و کفشهای زنم را در راه تو از ياد برده ام

ای همه من

کاکل زرتشت

سايه بان مسيح

به سردترين ها

مرا به سردترين ها برسان

 

حسین پناهی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 541

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شبی بارانی    
 
 

و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خويش

چشم در چشم هم نوش کنيم

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرداد

 

 

ما بدهکاريم

به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند

معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟

و نگفتيم

چونکه مرداد

گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 499

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد