تبلیغات اینترنتیclose
شبی که من و نازی با هم مردیم (حسین پناهی)
پیچک ( حسین پناهی)
حسین پناهی

حسین پناهی

من حسینم ... پناهیم .

 خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

 تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

 سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش،

تنهاییاش ...وقتیم نبودم ، مال شما .

 اگه دوست داری با من ببین

 یا بذار باهات ببینم

 با من بگو ، یا بذار با تو بگم

 سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شبی که من و نازی با هم مردیم 
 
 
 

نازی :

پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم

من ازی  بیا

نازی ی خوای بگی تو عمق شب يه سگ سياه هست

که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟

من

نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان

سفيد سروده ی يه آدمند

نگاه کن

نازی

يه سايه نشسته تو ساحل

من نتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعی دعوت کنه

نازی

: غول انتزاع است.

آره ؟

من: نه ديگه ! پيامبر سنگی آوازه !

نيگاش کن

نازی

زنش می گفت ذله شديم از دست درختا

راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان

 

من: خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره

نازی

 خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟

من وشو چيکار کنه پيرمرد ؟

بايد که بوی تازه چوب بده يا نه ؟

 

نازی: ديوونه ست؟

من: شده می گن تو جشن تولدش ديوونه شده

نازی: نازی !!

 

چه حوصله ای دارند مردم

من پرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند

نازی وشا به حالش که ستاره ها را داره

من: رفته دادگاه و شکايت کرده که همه ستاره را دزديدند

نازی: اينو تو يکی از مجلات خوندی

عاشقه؟

من: عاشق يه پيرزنه که عقيده داره دو دوتا پنش تا می شه

نازی: اه

من سه تاشو شنيدم! فاميلشه ؟

من:نه

يه سنگه که لم داده و ظاهرا گريه می کنه

 

نازی: ايشاالله پا به پای هم پير بشين خوردو خورک چيکار می کنن

من رما می خورن

مادرش کتابا را می ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه می اندازه

 

نازی: مادرش سايه يه درخته ؟

من: نه يه آدمه که هميشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو

من: شنيدی ؟

نازی: آره صدای باده !

 

داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند

و از سگ هايی برام بگو که سياهند

 

و در عمق شب ها فکر ميکنند و راز رنگ گل ها را می دانند

 

من: آه نرگس طلاييم بغلم کن که آسمون ديوونه است

آه نرگس طلاييم بغلم کن که زمين هم

و اين چنين شد که

پنجره را بستيم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مرديم

و باد حتی آه نرگس طلايی ما را

با خود به هيچ کجا نبرد

 

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار پناهی جلد دوم, | بازديد : 549