تبلیغات اینترنتیclose
شب و نازی ، من و تب (حسین پناهی)
پیچک ( حسین پناهی)
حسین پناهی

حسین پناهی

من حسینم ... پناهیم .

 خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

 تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

 سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش،

تنهاییاش ...وقتیم نبودم ، مال شما .

 اگه دوست داری با من ببین

 یا بذار باهات ببینم

 با من بگو ، یا بذار با تو بگم

 سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شب و نازی ، من و تب   

من : همه چی از ياد آدم می ره

مگه يادش که هميشه يادشه

يادمه قبل از سوال

کبوتر با پای من راه می رفت

جيرجيرک با گلوی من می خوند

شاپرک با پر من پر می زد

سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد

سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز

هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس

گيج می رفت سرم در تکاپوی سر گيج عقاب

نور بودم در روز

سايه بودم در شب

بيکرانه است دريا

کوچيکه قايق من

های ... آهای

تو کجايی نازی

عشق بی عاشق من

سردمه

مثل يک قايق يخ کرده روی درياچه يخ ‚ يخ کردم

عين آغاز زمين

نازی : زمين ؟

يک کسی اسممو گفت

تو منو صدا کردی يا جيرجيرک آواز می خوند

من : جيرجيرک آواز می خوند

نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟

من : کاشکی تشنه م بود

نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟

من : کاشکی گشنه م بود

نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟

من : سردمه

نازی : خب برو زير لحاف

من : صد لحاف هم کمه

نازی : آتيشو الو کنم ؟

من : می دونی چيه نازی ؟

تو سينه م قلبم داره يخ می زنه

اون وقتش توی سرم

کوره روشن کردند

سردمه

مثل آغاز حيات گل يخ

نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟

من : ما چرامی بينيم

ما چرا می فهميم

ما چرا می پرسيم

نازی : مگس هم می بينه

گاو هم ميبينه

من : می بينه که چی بشه ؟

نازی : که مگس به جای قند نشينه رو منقار شونه به سر

گاو به جای گوساله اش کره خر را ليس نزنه

بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه

خيلی هم خوبه که ما ميبينيم

ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد

اگه ما نمی ديديم از کجا می فهميديم که سفيد يعنی چه ؟

که سياه يعنی چی؟

سرمون تاق می خورد به در ؟

پامون می گرفت به سنگ

از کجا می دونستيم بوته ای که زير پامون له می شه

کلم يا گل سرخ ؟

هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه

من : درک زيبايی ‚ درکی زيباست

سبزی سرو فقط يک سين از البای نهاد بشری

خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است

عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانيم کيست

می ايد يا رفته است ؟

چشم با ديدن رودونه جاری نمی شه

بازی زلف دل و دست نسيم افسونه

نمی گنجه کهکشون در چمدون حيرت

آدمی حسرت سرگردونه

ناظر هلهله باد و علف

هيجانی ست بشر

در تلاش روشن باله ماهی با آب

بال پرنده با باد

برگ درخت با باران

پيچش نور در آتش

آدمی صندلی سالن مرگ خودشه

چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دريا آبی است

دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه

سردمه

مثل پايان زمين

نازی

نازی : نازی مرد

من : تا کجا من اومدم /

چطوری برگردم ؟

چه درازه سايه ام

چه کبود پاهام

من کجا خوابم برد ؟

يه چيزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟

من می خواهم برگردم به کودکی

قول می دهم که از خونه پامو بيرون نذارم

سايه مو دنبال نکنم

تلخ تلخم

مثل يک خارک سبز

سردمه و می دونم هيچ زمانی ديگه خرما نمی شم

چه غريبم روی اين خوشه سرخ

من می خوام برگردم به کودکی

نازی : نمی شه

کفش برگشت برامون کوچيکه

من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟

نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نيست

من : برای گذشتن از ناممکن کيو بايد ببينيم

نازی : رويا را

من : رويا را کجا زيارت بکنم ؟

نازی آه در عالم خواب

من : خواب به چشمام نمی آد

نازی : بشمار تا سی بشمار ... يک و دو

من : يک و دو

نازی : سه و چهار

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,