تبلیغات اینترنتیclose
پروانه ها (حسین پناهی)
پیچک ( حسین پناهی)
حسین پناهی

حسین پناهی

من حسینم ... پناهیم .

 خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

 تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

 سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش،

تنهاییاش ...وقتیم نبودم ، مال شما .

 اگه دوست داری با من ببین

 یا بذار باهات ببینم

 با من بگو ، یا بذار با تو بگم

 سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پروانه ها   

 

 

حق با تو بود

می بايست می خوابيدم

اما چيزی خوابم را آشفته کرده است

در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس های سياه و روز پريشانشان

کاش تنها نبودم

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی ايد ؟

کاش تنها نبودی

آن وقت که می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند

بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم

انگار قايقی مرا می برد

انگار روی شيب برف ها با اسکی می روم و

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

می شنوی ؟

انگار صدای شيون می ايد

گوش کن

می دانم که هيچ کس نمی تواند عشق را بنويسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعريف کنم

گوش کن

يکی بود يکی نبود

زنی بود که به جای آبياری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است

به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن

به جای پختن کلوچه شيرين

ساده و اخمو

در سايه بوته های نيشکر نشسته بود و کتاب می خواند

صدای شيون در اوج است

می شنوی

برای بيان عشق

به نظر شما

کدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافی ؟

می دانی ؟

من دلم برای تاريخ می سوزد

برای نسل ببرهايش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگير نوشت

حق با تو بود

می بايست می خوابيدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هايند

می دانی ؟

از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است

کودک

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

بی نهايت

بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نويسنده شان باشند

پروانه ها

آخ

تصور کن

آن ها در انديشه چيزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و اميد را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديک می شوند

يادم می ايد

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را يک دسته می کردم

عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم

 

 

حسین پناهی

برچسب ها : ,

موضوع : پروانه ها (یک قطعه), | بازديد : 617